قرار تنهایی من
سلام به همه دوستان . مدتی از وبلاگ کناره گیری کردم و حال و هوای خوبی نداشتم ولی برای سال جدید باید آپ می کردم و دور از ادب بود تشکر نکنم از همه دوستان به خاطر همراهیشان در این یک سال گذشته....! معمولا این موقعها همه در تکاپوی سال جدید هستند . منم خودمو از این موج جدا نگذاشته ام ولی تفاوت من با این تکاپو قد یک دنیاست. داشتم دستنوشتهایی که چند سال قبل نوشته بودم را می دیدم و ........! ولی خاطرات تلخ مجالی برای .............! بگذریم. این روزها همه عید را بهم تبریک می گویند ولی من هنوز مرثیه گو هستم .....! خیلی سخته نتونی حرفی بزنی و هر لحظه حرفتو مثل سرب داغ ببلعی. خیلی سخته نتونی چیزی بگی ...! حتی..........! شاید ادامه نقطه چینهای من ......................!!! بگذریم و ناگذیر هستم که بگذرم.....!! هر چه سعی کردم نوشتهام با حال و هوای این روزها نزدیک باشد نشد . نشد که شاد بنویسم . انگار همیشه باید زهرآلود بنویسم ......! به سبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد امید از گلم از همه دوستان به خاطر لطفی که داشتن و تو این مدت منو همراهی کردن تشکر می کنم . امیدوارم که سال خوب و خوشی را داشته باشید و هر لحظهتان گل باران. من هستم و سیمهای خار دار به هر طرف که می خواهند می کشند این ذهن آفت زده را به هر طرف رو می کنم باز می بینم سیمهای خار دار جسمم زخمی دست این خارها و روحم خسته از خارها و چه سخت هست شنیدن ؛ آه ؛ آهای دلم روزهای پر اضطراب را که با عذاب می گذرد را دوست دارم آری من آفریده شده ام برای دوست داشتن همه چیزهای آزار دهنده وقتی عذابها زیادند و زخمهای کهنه پا بر جا وقتی تولدی را نشود اظهار کرد........؟؟!! چه فایده.......؟؟!!!!! مرا چه کار با این تولد..... مرا چه کار با این جشن آتشو ؛ چهارشنبه های آخر سال ......!!!! وقتی خیلی وقته چشمانت چنان آتش بازی برایم راه انداخته که روزی هزار بار می برندم به نیستی بی انتهای تاریکی سکوت می کنم سکوت سکوت تا بفهمی : من و دل هر دومون مردیم سلام به همه دوستان . ببخشید اگر کسی را به این پست دعوت نکردم....! امیدوارم کسی ازم خورده نگیرد چون این پست.........! بگذریم. این روزها...................!!!! سکوت...... سکوت........! گلایول را دوست دارم..................! زیرا اولین و آخرین گلی هست که روزی به زمستان روزهای جون کندن برهنه ام بهانه حرفهای زجر آورت بودند دنیا ؛ دنیای کوریست . حالت نگاهش حسهای زمینی را می کشد یکی بود ؛ یکی نبود به جز دل پر غصه چیزی نبود اون بی معرفت حتی به فکرتم نبود سخت هست گفتهای بی بهانه ام چرا اینجا بهانه من ؛ بهانه شده...؟ و چه دلتنگم : از دلتنگیهایی که از روی تنفر مرا در آغوش می کشند ..... و چه سخت هست سخن گفتن ؛ از دردی که درد را می پذیرد... و چه زجر آور شده دردهایی که درد مرا باور نکردند و اینچنین حس پنهان حسرت : جون می گیرد بی بهونه نفرت دارم ازت آهای زندگی بیزارم ازت .......................................! شبهای زیادی برای گذشته ام گریستم ... شبهای زیادی برای آینده ام .... اما این شبها دارم فقط برای حالم خودم گریه می کنم ... برای حالم ... می فهمی؟؟!! در پس این کوچه های بن بست جز مشتی خاطرات تلخ نیست اینجا برای صورتکها جایی نیست.....! در این تاریکی ، بدن نیمه جان من نمایان است و این قصه تلخ زندگیست...... اینجا لبخند بی معنیست و آسمان بی رنگست.......! اینجا فقط نقاب صورتکهاست.... آه....!؟ اینجا تو نیستی سلام: دارم به روزهای سنگر وحشت من از من ، نزدیک میشم و این دردناک است برای منی که..............!؟ چه سخته نتونی بنویسی از چیزی که احتیاجش نوشتنه...........!؟؟ اگر شکستم ، از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی به دادم برس ، به دادم برس تو ای قلب سوگوار من هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت هر کس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت اینجا مرا تنها گذاشت.....! پ ن : این پست از هم اکنون تا 10 روز دیگر باقی می ماند و بعد از مدت تعیین شده پاک خواهد شد سلام به همه دوستان. از همه دوستانی که تا العان منو همراهی کردند واقعاسپاسگذارم. اما در مورد نوشته امروزم. خیلی از دوستان ازم خورده گرفته بودن که چرا آپ نمی کنم.خوب امروز امر اجرا شد . ولی باز هم غمگین و زهر آلود نوشتم. برای مطلب گذاشتن باید هدف و مشوقی باشد که برای من ..........! بگذریم. از دوستان تقاضا دارم برای دوستی که این روزها میریض هست دعا کنند . من بیش از این کاری از دستم بر نمی یاد جز دعا کردن. نوشته امروزم فقط به خاطر این دوست عزیز هست به امید بهبودی این دوست عزیز که خیلی منو راهمایی می کرد. ولی افسوس که من .........!این روزها یک چشمم اشک هست و یک چشمم خون. از ته دل آرزوی بهبودی دارم برایتان...... قلبی شکسته و دستهای خالی چشمهای همیشه منتظر با آرزوهای بر باد رفته در آستانه سقوط زجهای بی اثر زجهای غریب آشنا واژهای گمنام شبانه آفتابی سرد و بی روح در برزخی تا انتهای این دلواپسی اینجا نه آغاز برام نه پایانی غم انگیز اینجا آفتابش سیاه و گفتارش نفرت انگیز آه....! بیتابانه محتاج تو ام ، ای نیستی.................... واژهایم اینک در حصاری مانده اند... در قل و زنجیری که ار مغانی از تاریکیست... چشم من دیده اند: سجدهایش و نیمه های شب گریه هایش را..... قدمهای آهسته با قامتی شکسته به سوی اوج ویرانی فقط به جرم اینکه من شکفتم ولی او شکست واژهایم شرمنده از نامیدنش ولی خواهم گفت: واژهایم برای این واژه در خروشانست....... سر سجده خواهم نهاد برای ... روزی خواهد پژمرد......... آن روز هرگز من نباشم....... تن پوشش از خاک بدنم... دیریست آرزویم اینست.... همه اینها را گفتم با چشمانی از اشکو خون که بگویم: مادر : سوگوار همیشه جاودانه کنار جاده راه می روم......! و به آینه ای می نگرم ، که عکس نا مفهومی از من به تصویر می کشد.
و خوب که دقت می کنم می بینم : سطحی نا صاف از من به یادگار گذاشته و به این می اندیشم که مرا دردی دردناک در خود فرو برده گویا دردها نسبت دور و نزدیکی با من دارند به این می اندیشم : نفسی که شد قفس قفسی که شد زندگی و زندگی که شد تو ................! تویی که انگار از پس پرده با من سخن می گویی و وحشتی داری از اینکه پرده یک روزی بر افتد ، حکم من اعدام خواهد بود من هیچ نگران نیستم از اینکه یک روز چند گزمه مست مرا دستگیر کنند و حکم اعدام را اجرا کنند می دانم : روزی فرا خواهد رسید که مرگی غمناک با من خواهد بود بوی تند نفسهای من از خود من غمناکتر هست و سرفه هایی که نشانی از بوی سمج نیستی در آن آشکاراست مجالی نیست ، باید بگویم : قصه تلخ زندگی:
یکی بود ، یکی نبود

من هدیه خواهی داد..........!






